أحمد بن حامد كرمانى
78
تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )
ناكرده ، عازم بردسير شد و بر در بردسير نزول كرد ) و بر سر غله رسيده فرود آمد و لشكرگاهى منظم ساخت و بزرگان كرمان كه در بم بودند چون ظهير الدين وزير و شهاب الدين ( كيا ) محمد ( بن المفرح الخازن ) و امام الدين ( منشى ) و قاضى احمد و اعيان و رؤساء بم به خدمت آمدند و مناصب قسمت كردند و مراتب معين . ظهير الدين وزير و كيا محمد خازن و امام الدين منشى . سپهسالار اجل سيف الدين الجيوش مىگفت كه درين عهد هرخوشهء كه از زمين برمىآيد پرچمى را از هوا بر سر او مىآورند و ] چندگاهى از شهر و دشت ، نرد محاربت باختند و ساز مقاتلت ساختند و از جانبين مقتول و مجروح « 1 » بسيار شد [ ند ] اتفاق [ بد ] را ، اتابك محمد ( در شهر ) رنجور شد « 2 » و او را جراحتى صعب « 3 » ناخوش بر ران ظاهر ( شد و از نگاشتن صور حركت حرب و مدارست سور طعن و ضرب و حفظ مصالح حصاردارى بازماند . ) بزرگان فارس و كرمان گوى صلح « 4 » در ميدان وفاق افكندند « 5 » بر قرار آنكه اتابك را زمام كار « 6 » ( در مقام و ارتحال ، ) بدست خود باشد و يولق ارسلان بجاى فرزند مىباشد و شهر تسليم [ كنند ] . برين قرار طراز حلهء صلح بافتند و رشتهء عهد تافتند « 7 » و اتابك محمد را ( چون ) خفتى روى [ مى ] نمود و با ضعف تن و رنج دل از شهر بيرون آمد و در باب مقصد و اختيار موئل انديشه كرد ( منيعتر ملجأى و حصينتر پناهى و نزديكتر ملاذى عصمت امراء فارس ديد . ) اثقال و بنه و جوارى و خواصّ خدم [ خويش ] را برگرفت و در جوار آن بزرگان او ( را ) بحسن القبول تلقى نمودند « 8 » [ و در اعزاز او مبالغت فرمودند ] ( و گفتند ) چون دخول العرب ، كردى دندان كيد دشمن كند [ ه ] شد و دست تعرّض خصم كوتاه . [ پس ] در مصاحبت ( ايشان با ) لشكر فارس به خدمت اتابك زنگى پيوست و ملك تورانشاه ( به شهر خراميده بر سرير سلطنت نشست و روزى چند ) يولق ارسلان را فرزند خواند . پس آئينهء بصرش در غلاف تكحيل پنهان كرد [ و ] بقلعه فرستاد و چون موسم نهضت ( گرمسير ) درآمد ، امير قيمار « 9 » خوان ( سالار ) و طاهر « 10 » محمد اميرك و افتخار الدين اسفنديار نوبت سالار را در شهر بردسير نشاندند [ به حكم شحنگى ] و رفتند [ و در مقام ] جيرفت مركب مراد فراخ لجام « 11 » كرد [ ند ] و به اختيار « 12 »
--> ( 1 ) قتيل و جريح . - ( 2 ) گشت . - ( 3 ) سخت . - ( 4 ) مصالحت . - ( 5 ) انداختند . - ( 6 ) احوال . - ( 7 ) بافتند . - ( 8 ) فرمودند . - ( 9 ) افتخار . - ( 10 ) ظافر . - ( 11 ) لگام . - ( 12 ) باجتناء .